[F2] سروده ای از هم میهن خوزستانی (عبود میاحی)

جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 21:51

بیا هموطن هوش دانا گریم
دلی پاک و دستی توانا گریم
بیارای تن را به هوش و سخن
به بازو بیارای دستار فن
میازار تن را به بار گران
بیفزا به بازوی فن و توان
چنین گوی و بشنو به فن و به کار
بدست توانمند خود ره سپار
دل از جرات خویش آید توان
نترس از زمستان و برگ خزان
ز جرات مقاوم شود ضعف تن
دل آرام گیرد ز شیرین سخن
به آرایش آریم فن و خرد
نه خاک باشم که طوفان برد
سخن را به نیکی بدل تاب ده
چو صیقل بشد بر زبانت بنه
نگویید سخن جز به نیکو و صاف
نشیند بدل چون عروس زفاف
بزن در ره خیر پا را دراز
خداوند رحمت شود کار ساز
بدان تخم نیکو گر افکنده شد
دروگر به نیکی فزاینده شد
نبینی گرسنه براه و دیار
توانمند و دانا شود ره گذار
برون کن ز دل کینه و خشم را
بدم بر دل و عقل نیکی و رحم را
بغل کن هر افتاده و گوشه گیر
برو در ره خیر دستی بگیر
مشو غره بر ثروت و مال و زور
چو طوفان زند کشتی و راه دور
چو بیکس شوی در دیار غریب
گرفتار کردی به چنگ فریب
بشوی از سر خود غرور و ریا
مزن بر دو چشمت دوتیر سیاه
نه افتاده باشی بشو دستگیر
به غیرت بپا خیز مرد دلیر
که ایران زمین است مام وطن
به میاحی آموخت گفت سخن